تبليغاتX

طراحی سایت

قالب وبلاگ

دیوانه

طراحی سایت


دیوانه
 
کریزلی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان


بیا تا من و تو جانانه باشیم
/ یکی شمع و یکی پروانه باشیم / به پای سایه های گل نشینیم / دعا بر هم کنیم تا زنده باشیم .
 
دیدگانت از همیشه شادتر / شهر قلبت زنده و آبادتر / غصه هایت دم دم ای مهربان / بر گذرگاه زمان بر بادتر .
 




دوستان من مثل گندمند ، یعنی یه دنیا برکت و نعمت ، نبودنشان قحطی و گرسنگی و من چه خوشبختم که زردی خوشه های گندم در اطرافم موج میزند .

 

حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است
، آرام ، بی صدا ، اما همیشگی !
 
شد کوچه به کوچه جستجو ، عاشق او / شد با شب و گریه روبرو ، عاشق او / پایان حکایتم شنیدن دارد / من عاشق او بودم و او عاشق او .
 
عمر من در عشق خوبان سر رسید
/ موی من از عشق خوبان شد سفید / صد من چون از کبوتر خانگیست / ناز کردن بر من از دیوانگیست / من چه دارم از تو پنهانش کنم ؟ / جان تقاضا کن که قربانت کنم .
 
بهترین دوست خواهی بود حتی اگر سختی راه ، چشمانت را از من دور کند و بهترینی حتی اگر طنین صدایت به گوش من نرسد .
 
مثل اتاق زیر شیروانی پر از خاطره ی بارانم
، کدام واژه می فهمد برایت چقدر دلتنگم ؟
 


برای شادی روحم صلوات ، لازم نیست ، فاتحه ام خوانده میشود اگر یک لحظه از من دلگیر باشی !

تو را من یاس و سنبل هم نگفتم / و حسنت را به بلبل هم نگفتم / تو زیباتر ز گلها بودی و من / به تو نازک تر از گل هم نگفتم .
 

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود / توی بازار صداقت کمی ارزانی بود / کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم / مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود .
 
این روزها آب و هوای دلم آنقدر بارانیست ، که رختهای دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست .
 

فروغ چشم پر آبم تو هستی / دلیل اینکه بیتابم تو هستی / اگرچه آدمی ناچیز هستم / خدا را شکر دنیایم تو هستی .

 

میگن اگه عزیزی جزئی از خاطرات خوب زندگیت شد برای بودنش ازش تشکر کن
، متشکرم که هستی !
 
تو را به رخ تمام شقایق ها میکشم و میگویم : تا گل من هست زندگی باید کرد !
 
چقدر بغض کردم
، کنارم نبودی / هزار بار دلم خواست ببارم نبودی / نبودی ببینی چقدر سوت و کورم / چقدر بیقرارم ، چقدر بی عبورم .
 
کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها می شود ؟ / بی تو از آن کوچه هم تنهاترم !
 
)
من می بافم و تو می بافی
، من برای تو کلاه تا سرت را گرم کند ، تو برای من دروغ تا دلم را گرم کنی .
 
ببین این اسمش دله ! اگه قرار بود بفهمه فاصله یعنی چی ، اگه قرار بود بفهمه که نمیشه ، میشد مغز ، دل دیگه ، نمیفهمه !



 

نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست / گوش کن نبض دلم ، زمزمه اش با تو یکیست .
 

کاش همیشه در کودکی می ماندیم تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی می شد
. 
 

از عجایب عشق همین است : تنها همان آغوش آرامت می کند که دلت را به درد می آورد
.
 

زمستون رسید
، سردت شد خبرم کن بیام برات بسوزم . 
 

خسته ام
، فردا نگاهت را برایم پست کن / یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن / دلم از آواز غمگین شب پر است / لطفا آن لحن خوش صدایت را برایم پست کن .
 
برای تو
، مردن بهانه نمی خواهد ، وقت نبودنت خود مرگیست برای خودش . 
 

هرچه میروم
، نمیرسم ! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم ، کلاغ آخر قصه ها !
 

زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل
! چشم فراموش می کند اما دل هرگز ! پس بدان تا زمانی که دل زنده است فراموش نخواهی شد . 
 

دلتنگم
! اما تو را طلب نمیکنم ، نه اینکه بی نیازم ، صبورم !
 

در زمینی که ضمیر من و توست
، از نخستین دیدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هاییست که می افشانیم ، برگ و باری است که می رویانیم ، آب و خورشید و نسیمش "مهر" است .



 

نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست / گوش کن نبض دلم ، زمزمه اش با تو یکیست .
 

کاش همیشه در کودکی می ماندیم تا به جای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی می شد
. 
 
از عجایب عشق همین است : تنها همان آغوش آرامت می کند که دلت را به درد می آورد
.
 
)
زمستون رسید
، سردت شد خبرم کن بیام برات بسوزم . 
 
خسته ام
، فردا نگاهت را برایم پست کن / یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن / دلم از آواز غمگین شب پر است / لطفا آن لحن خوش صدایت را برایم پست کن .
 
برای تو
، مردن بهانه نمی خواهد ، وقت نبودنت خود مرگیست برای خودش . 
 
هرچه میروم
، نمیرسم ! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم ، کلاغ آخر قصه ها !
 

زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل
! چشم فراموش می کند اما دل هرگز ! پس بدان تا زمانی که دل زنده است فراموش نخواهی شد . 
 
دلتنگم
! اما تو را طلب نمیکنم ، نه اینکه بی نیازم ، صبورم !
 
در زمینی که ضمیر من و توست
، از نخستین دیدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هاییست که می افشانیم ، برگ و باری است که می رویانیم ، آب و خورشید و نسیمش "مهر" است .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان

خبر دار


اینم قسمتی از شعارهای ارتش

به پایداری جمهوری اسلامی ایران وب سایت تکبیر

الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر


الان ۱۱۶ روز از خدمتم گذشت و۲۷۰ روز دیگه

تا آخر خدمتم مونده با خاطرهای بد و خوب

داره میگذره( به قول بچه های خدمت چون می

 گذرد غمی نیست/تا بگذرد کمی نیست) چیکار

 کنم اگه مجبور نبودم که یک لحظه هم خدمت

 نمیکردم اما چیکار کنم خوش به حال دخترا

 که نمیرن خدمت ودارن مفت می خورن الهی

آه پسرا بگیرنشون که ما داریم بدبختی

 میکشیم اونا هم .............. بگذریم

 حالا شانص اوردیم مدرک داشتیم اگه

نداشتیم چی می شد


 

زندگی زیباست........................؟!


وقتی نمی توانی فریاد بزنی ناله نکن

خاموش باش تو محکومی به زندگی کردن تا

 شاهد مرگ آرزوهای خود باشی


ترجیح میدهم با کفشهایم در

 خیابان راه بروم وبه خدا فکر

 کنم تا درمسجد باشم و به کفش

 هایم فکر کنم


راه در جهان یکی است وآن راه راستی است

 

گفتار نیک

کردار نیک       پندار نیک

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان



دهانم را قفل می بندم ...

و چشمانم را ...

عقل را می پرم و دست به دامان آسمان ، بالهای کوری مرا به سمت خورشید می سوزانند.

پرواز خیالی کافی است... وقت سقوط از ارتفاع چشمانتان مرا به گوشه ی اتاق٬ زل می زند و

یاد آبرویی برباد رفته جرات زبان گشودن را می گیرد.

تنی مرتعش از اشتباهات دوباره تکراری شده و مردی که هیچ نگفتنش مرا می کشد.

و مردکی دیگر، که نامردانه دست به  آبرویم برد.

امیدِ با یک مرد بودن یک شبه خاموش و تنهایی از همیشه نورانی تر!

دیگر تنها خدایم باقی مانده که نمی تواند تنهایم بگذارد...


 


خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست

  دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که

  بتوانم آن باشم که تو می خواهی .

 خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل

  نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟

  خود نمی دانم.

 خدایا این تویی که همه ی وجودم را به

 تو تقدیم می کنم .


 


رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 

 


 


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان

به چه قيمتي گذشتي از شباي خيس مهتاب

چي گذاشتي از منو تو جز آرزوي بر اب


به چه قيمتي غرور سر راهمون کشيدي

چرا لحظه با هم بود نامون و نديدي

خوب من ما هر دو باختيم توي اين بازي بي خود

هر دو تا مون کم گذاشتيم که ترانه هامون مرَد

چيزي از لحظه نمونده منو تولحظه رو کشتيم


حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتيم

اگه دوستم نداري به روم نيار... يه چيزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر تنهايي گم بشم... نذار حرف و حديث مردم بشم

 



دلمو اينقدر نشکن... آخه اين دل عاشقت بود

ول نکن اين قلب خون ...اخه روزي لايق تو بود

دلمو اينقدر نسوزون ...مگه چي مونده از اين دل

رفتيو با بي وفايي... زدي مهر دست باطل

تو که دوستم نداشي باشي... چرا آتيشم کشيدي

اون که تو خود خواهيات مرد... دل من بود تو نديدي

ازتو خونه وجودم به چه آسون پريدي

ريختن غرور اين مرد و نديدي نشنيدي

اگه دوستم نداري به روم نيار... يه چيزي از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر تنهايي گم بشم... نذار حرف و حديث مردم بشم...

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان

مشخصات و روزهای زندگی من

من حسین سبزواری متولد 5/5/1369 صادره شوشتر قد(169) وزن(78) رنگ پوست:سبزه   ورزش مورد علاقه:فوتبال    رنگ مورد علاقه:آبی و صورتی   وضع مالی:خوب   شغل:مغازه پدر(لوازم یدکی موتور سیکلیت) خانواده:1برادر 8 ساله 2خواهر13و20 ساله  مادر معلم فوق لیسانس  تحصیلات:دیپلم کامپیوتر وپشت کنکور و همین

من در شهرستان گتوند که واقع در استان خوزستان و شهرستانهای مهم نزدیک به آن دزفول وشوشتر هستن زندگی میکنم

کارهای مهم من در کل زندگیم(البته فقط یک داستان میتونم بنویسم نمی تونم بگم اونم به احساسات من ربط داره بخونید جالبه )

در یک بعدظهر تابستانی وقتی با دوستم(حسن) میخواستیم به سر تمرین(فوتبال) بریم یکی به گوشیم زنگ زد که شماره جدیدی بود به من گفت حسین به دایی بگو بی یاد بیمارستان منم چون اسمم حسین بود فکر کردم  حتما دخترخالمه از تهران هست میخواد سربه سرم بزاره آخه فارسی صحبت می کرد و چون اینجا همه به زبون محلی صحبت می کنن فکر کردم دختر خالمه بهش گفتم باشه خداحافظ بعد رفتیم تمرین کردیم  بعد حدود ساعت 7:30 شب که داشتیم می رفتیم خونه گوشی رو که دیدم اون شماره چهار بار زنگ زده بود منم زنگ زدم با اون صحبت کردم اون با عجله وترس خیلی سریع گفت آقا ببخشید من اشتباه گرفتم معذرتم می خوام منم کمی سر به سرش گذاشتم و اون روز گذاشت روز بعد من شبش خیلی از صدای اون دختره خیلی خوشم اومد وتصمیم گرفتم با اون رابطه برقرار کنم ودوست اون بشم خلاصه بعد ده روز سربه سر گذاشتن وکلنجار رفتن دختر رازی شد با من دوست بشه اون  از من خیلی خوشش اومد و بعد یکی دو ماه که دیگه رفته بودیم اول تابستون منم سال دوم دبیرستان بودم اونم توی درمانگاه  داماد خانوادشون کار می کرد دیپلم تجربی هم داشت ولی دانشگاه نرفته بود.

 یکروز رفیقم گفت میخوام با خانواده برم مشهد من بهانه ای خوبی داشتم که بااونا برم مشهد،فقط یه مشکل بود که نمی دونستم می رم یا نه اونم این بود که من هیچ وقت مسافرت نرفته بودم حتی برای بیرون رفتن  از خونه بهم گیر می دادن خلاصه بعد چند روز نمی دونم چی شد اجازه دادن گفتن برو ومنم خیلی خوشحال شدم و به اون گفتم اما از صداش فهمیدم که زیاد دوست نداره خلاصه بعد چهار روز رسیدم مشهد وقتی جای گیرمون اومد نشستیم من با اون در تماس بودم وهمه چیزو یه اون میگفتم بعد قرارگذاشتیم که همدیگرو ببینیم اما اون بهونه می اورد و میگفت نمی  تونم بی یام  دلیلشم این بود که اگه تورو ببینم کسی نمی تونه مارو از هم جدا  کنه من عکسمو براش پست کرده بودم و قیافمو میدونست چطوره خلاصه بش گفتم من می خوام بهت هدیه بدهم چی کار کنم گفت قرار بذار یکی از دوستامو میفرستم می یاد چیزا رو ازت میگیره خلاصه یه دختر22ساله اومد سر قرار و من هدیه رو بهش دادم بهم  گفت به نظرت رفیقت چه شکلی یه گفتم نمی دونم بعد گفت فکر کن منم گفت پس تو رو به خیر منم به سلامت گفت نه شوخی کردم منم چون هیچ وقت با دختر رابطه نداشتم ترسیدم گفتم چیزا رو بگیر می خوام برم گفت باشه اون روز گذشت و بعد از 10 روز که مشهد بودیم برگشتم ولی خیلی ناراحت بودم که نتونستم اون رو ببینم  اینقدر عشق اون مغز مو پر کرده بود که رو حرفش نه نمی گفتم حتی یادم نبود بهش بگم عکستو بهم بده خلاصه برگشتم و چهار، ماهی مگذشت از دوستیمون و روز به روز علاقمون نسبت به هم بیشتر می شد اوضاع خوب می گذشت تا اینکه مبلغ 200000هزار تومن پول خط مامانم اومد و اونا فهمیدن که من با اون دختر رابطه دارم خلاصه یه دعوا درست حسابی راه افتاد آخه اینجا اگه بفهمند که پسری رفیق داره انگار قتلی انجام داده خلاصه منو خیلی عذیت کردن که حتی  میخواستم از خونه فرار کنم اما باصحبت های رفیقم حسن منو پشیمون کرد اما زهره جون هم که عذیتشده بود یه 20 روزی بود که من با اون صحبت نکرده بودم و هردومون دلتنگ هم بودیم سیم کارتو دادن به خواهرم وگوشی رو هم ازم گرفتند ولی چون من زهره رو دوست داشتم نمی تونستم رابطمو با اون قطع کنم حتی به هم قول ازدواج دادیم تا اینکه من بدون اینکه به کسی بگم یواشکی یه گوشی و سیم کارت  گرفتم و دوباره رابطه مون برقرار شد البته رابطه داشتیم هر موقع پیش دوستم بودم با زهره حرف می زدم تا خلاصه شبا ما با هم حرف میزنم تا اینکه موقع کنکور شد منم باید کنکور می دادم ولی من همه ی فکرم پیش عشقم بود که کنکور دادم ولی قبول نشودم وچند تشدیدی هم سال سوم اووردم بعد از یک سالو نیمی دوستی با زهره من گفتم باید عکستو برام بفرستی دوباره شروع کردبه اینکه نمی تونم من گفتم اگه دوسم داری باید بفرستی بعد چند روز قبول کرد وعکس ارو فرستاد منم قلبم داشت وای می ستاد دقیقه شماری میکردم که عکس اونو ببینم خلاصه اومد ولیییییییییییییییی

متاسفانه اون زهره که به من گفته بود یک سال از تو بزرگ ترم دروغ گفته بود وهمون دختر 22 ساله ای بودی که مشهد اومده بود سر قرار که من از اون متنفر بودم آخه اون زشت بودواز من چند سالی بزرگتر بود خلاصه من داغون شدم واصلا تا چندهفته ای داغون بودم  وهیچ کس نمی دونست فقط رفیقم می دونست وبس رابطه منو زهره تیره تیره شد تمام این نوشته حقیقت دارن واگه اشکالات یا غلط املایی دارن ببخشید

تمام بلاهای که سر من اومد با رابطه ای که با اون دوست شدم

نرفتن به دانشگاه          

تشدید دردبیرستان

از چشم خانواده افتادن     وخیلی چیز های دیگر

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان
  بی تو

بی تو رنجور و خسته بی تو تنهایم

بی تو رنگی ندارد گفته هایم

بی تو اسمان ابی نیست تیره رنگ است

بی تو عطری ندارد گلهایم

بی تو زمستان است همیشه و هر روز

بهار و شکوفه معنی ندارد برایم

بی تو لبها به غصه بسته است

طراوتی ندارد شعرهایم

بی تو جاده ها بی انتها و بسته است

غبار گرفته اند گل خاطره هایم

بی تو گلستان چون صحراست و شقایق یاس

تمام لحظه ها مرده در زندگانیم

بی تو خورشید به ماتم نشسته و غروب نمی کند

بیا و خنده ها را هدیه بیاور برایم

بی تو کوها شکسته قامت شده اند و گل ها پژمرده ز پس کوههای شکسته بشنو صدایم

بی تو فریاد مرده و بی صدا گشته

صدا تنها مرده و من داغدارم

بی توناله می کنند تا سحر ترانه ها

و من بلبل بی اواز گلستانم

بی تو عشق معنی ندارد برایم

بی تو حرفی ندارد قصه هایم

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط حسین سبزواری 21ساله از خوزستان

* اراده ی خدا.........

 

  *آغاز خلقت..................

 

  *تولد یک انسان....................

 

  *شروع زندگی..............................

 

 *خردسالی , کودکی , مدرسه, بحران , کنکور , دانشگاه , کار.......

 

  *............... ازدواج ,دغدغه ی مخارج....

 

  *آخ......... آخ......... چه لذتی داره........طعم زندگی...........

 

  *میانسالی , پیری..........

 

                                 آخرش

                                    .*.    

 

                                    .*.

 

                                    .*.

 

                                   مرگ

 

 

  * ودوباره ...............

 

   * اراده ی خدا................

 

  *تولد دوباره ی من و تو........................ این بار ابدی و همیشگی

 

  *مواظب خودت تو این دنیا باش...........................

 

  *اون دنیا با کوله باری از چیزای قشنگ قشنگ منتظر تو می مونه..............

 

  *البته همه ی اینا بستگی به خودت داره.....................................................

 

  


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک