بی تو رنجور و خسته بی تو تنهایم
بی تو رنگی ندارد گفته هایم
بی تو اسمان ابی نیست تیره رنگ است
بی تو عطری ندارد گلهایم
بی تو زمستان است همیشه و هر روز
بهار و شکوفه معنی ندارد برایم
بی تو لبها به غصه بسته است
طراوتی ندارد شعرهایم
بی تو جاده ها بی انتها و بسته است
غبار گرفته اند گل خاطره هایم
بی تو گلستان چون صحراست و شقایق یاس
تمام لحظه ها مرده در زندگانیم
بی تو خورشید به ماتم نشسته و غروب نمی کند
بیا و خنده ها را هدیه بیاور برایم
بی تو کوها شکسته قامت شده اند و گل ها پژمرده ز پس کوههای شکسته بشنو صدایم
بی تو فریاد مرده و بی صدا گشته
صدا تنها مرده و من داغدارم
بی توناله می کنند تا سحر ترانه ها
و من بلبل بی اواز گلستانم
بی تو عشق معنی ندارد برایم
بی تو حرفی ندارد قصه هایم


* اراده ی خدا.........
*آغاز خلقت..................
*تولد یک انسان....................
*شروع زندگی..............................
*خردسالی , کودکی , مدرسه, بحران , کنکور , دانشگاه , کار.......
*............... ازدواج ,دغدغه ی مخارج....
*آخ......... آخ......... چه لذتی داره........طعم زندگی...........
*میانسالی , پیری..........
آخرش
.*.
.*.
.*.
مرگ

* ودوباره ...............
* اراده ی خدا................
*تولد دوباره ی من و تو........................ این بار ابدی و همیشگی
*مواظب خودت تو این دنیا باش...........................
*اون دنیا با کوله باری از چیزای قشنگ قشنگ منتظر تو می مونه..............
*البته همه ی اینا بستگی به خودت داره.....................................................
با خيالي كه آن مصاحب اوست
در خط روشني چو مو باريك
بيند آن چيزها كه در خور قوست
لك ابري كه دور مي ماند
موجهايي كه مي كنند صدا
وندر آنجا كسي نمي داند
كه چه اشكال مي شوند جدا
ليك مرغ جزيره هاي كبود
در همين دم كه او به تنهايي
سينه خالي ز فكر بود و نبود
مي كند فكرهاي دريايي
نظر انداخته سوي خورشيد
نظري سوي رنگهاي رقيق
با تكاني به بالهاي سفيد
بجهيده است روي آب عميق
بر خلاف تصور همه او
شاد و خرم به ديدن آب است
گر كسي هست يا نه ناظر تو
قو در آغوش موجها خواب است
مي تراود مهتاب
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من ايستاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
مانده پاي ابله از راه دور
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند
![]()
![]()
بی وفا نباشید![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب فقط جسي بزنه؟!
ادامه مطلب...
