تبليغاتX
به من ننگر که شاید با نگاهم
تورا دیوانه کنم

با خيالي كه آن مصاحب اوست

در خط روشني چو مو باريك

بيند آن چيزها كه در خور قوست

لك ابري كه دور مي ماند

موجهايي كه مي كنند صدا

وندر آنجا كسي نمي داند

كه چه اشكال مي شوند جدا

ليك مرغ جزيره هاي كبود

در همين دم كه او به تنهايي

سينه خالي ز فكر بود و نبود

مي كند فكرهاي دريايي

نظر انداخته سوي خورشيد

نظري سوي رنگهاي رقيق

با تكاني به بالهاي سفيد

بجهيده است روي آب عميق

بر خلاف تصور همه او

شاد و خرم به ديدن آب است

گر كسي هست يا نه ناظر تو

قو در آغوش موجها خواب است


 


مي تراود مهتاب

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

 

نگران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دستها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

  بی وفا نباشید

 ادامه مطلب فقط جسي بزنه؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط حسین سبزواری 17 ساله از خوزستان | 
بوی گل محمدی به وبگاه من خوش آمدی


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:28  توسط حسین سبزواری 17 ساله از خوزستان |