|
مشخصات و روزهای زندگی من
من حسین سبزواری متولد 5/5/1369 صادره شوشتر قد(169) وزن(78) رنگ پوست:سبزه ورزش مورد علاقه:فوتبال رنگ مورد علاقه:آبی و صورتی وضع مالی:خوب شغل:مغازه پدر(لوازم یدکی موتور سیکلیت) خانواده:1برادر 8 ساله 2خواهر13و20 ساله مادر معلم فوق لیسانس تحصیلات:دیپلم کامپیوتر وپشت کنکور و همین
من در شهرستان گتوند که واقع در استان خوزستان و شهرستانهای مهم نزدیک به آن دزفول وشوشتر هستن زندگی میکنم
کارهای مهم من در کل زندگیم(البته فقط یک داستان میتونم بنویسم نمی تونم بگم اونم به احساسات من ربط داره بخونید جالبه )
در یک بعدظهر تابستانی وقتی با دوستم(حسن) میخواستیم به سر تمرین(فوتبال) بریم یکی به گوشیم زنگ زد که شماره جدیدی بود به من گفت حسین به دایی بگو بی یاد بیمارستان منم چون اسمم حسین بود فکر کردم حتما دخترخالمه از تهران هست میخواد سربه سرم بزاره آخه فارسی صحبت می کرد و چون اینجا همه به زبون محلی صحبت می کنن فکر کردم دختر خالمه بهش گفتم باشه خداحافظ بعد رفتیم تمرین کردیم بعد حدود ساعت 7:30 شب که داشتیم می رفتیم خونه گوشی رو که دیدم اون شماره چهار بار زنگ زده بود منم زنگ زدم با اون صحبت کردم اون با عجله وترس خیلی سریع گفت آقا ببخشید من اشتباه گرفتم معذرتم می خوام منم کمی سر به سرش گذاشتم و اون روز گذاشت روز بعد من شبش خیلی از صدای اون دختره خیلی خوشم اومد وتصمیم گرفتم با اون رابطه برقرار کنم ودوست اون بشم خلاصه بعد ده روز سربه سر گذاشتن وکلنجار رفتن دختر رازی شد با من دوست بشه اون از من خیلی خوشش اومد و بعد یکی دو ماه که دیگه رفته بودیم اول تابستون منم سال دوم دبیرستان بودم اونم توی درمانگاه داماد خانوادشون کار می کرد دیپلم تجربی هم داشت ولی دانشگاه نرفته بود.
یکروز رفیقم گفت میخوام با خانواده برم مشهد من بهانه ای خوبی داشتم که بااونا برم مشهد،فقط یه مشکل بود که نمی دونستم می رم یا نه اونم این بود که من هیچ وقت مسافرت نرفته بودم حتی برای بیرون رفتن از خونه بهم گیر می دادن خلاصه بعد چند روز نمی دونم چی شد اجازه دادن گفتن برو ومنم خیلی خوشحال شدم و به اون گفتم اما از صداش فهمیدم که زیاد دوست نداره خلاصه بعد چهار روز رسیدم مشهد وقتی جای گیرمون اومد نشستیم من با اون در تماس بودم وهمه چیزو یه اون میگفتم بعد قرارگذاشتیم که همدیگرو ببینیم اما اون بهونه می اورد و میگفت نمی تونم بی یام دلیلشم این بود که اگه تورو ببینم کسی نمی تونه مارو از هم جدا کنه من عکسمو براش پست کرده بودم و قیافمو میدونست چطوره خلاصه بش گفتم من می خوام بهت هدیه بدهم چی کار کنم گفت قرار بذار یکی از دوستامو میفرستم می یاد چیزا رو ازت میگیره خلاصه یه دختر22ساله اومد سر قرار و من هدیه رو بهش دادم بهم گفت به نظرت رفیقت چه شکلی یه گفتم نمی دونم بعد گفت فکر کن منم گفت پس تو رو به خیر منم به سلامت گفت نه شوخی کردم منم چون هیچ وقت با دختر رابطه نداشتم ترسیدم گفتم چیزا رو بگیر می خوام برم گفت باشه اون روز گذشت و بعد از 10 روز که مشهد بودیم برگشتم ولی خیلی ناراحت بودم که نتونستم اون رو ببینم اینقدر عشق اون مغز مو پر کرده بود که رو حرفش نه نمی گفتم حتی یادم نبود بهش بگم عکستو بهم بده خلاصه برگشتم و چهار، ماهی مگذشت از دوستیمون و روز به روز علاقمون نسبت به هم بیشتر می شد اوضاع خوب می گذشت تا اینکه مبلغ 200000هزار تومن پول خط مامانم اومد و اونا فهمیدن که من با اون دختر رابطه دارم خلاصه یه دعوا درست حسابی راه افتاد آخه اینجا اگه بفهمند که پسری رفیق داره انگار قتلی انجام داده خلاصه منو خیلی عذیت کردن که حتی میخواستم از خونه فرار کنم اما باصحبت های رفیقم حسن منو پشیمون کرد اما زهره جون هم که عذیتشده بود یه 20 روزی بود که من با اون صحبت نکرده بودم و هردومون دلتنگ هم بودیم سیم کارتو دادن به خواهرم وگوشی رو هم ازم گرفتند ولی چون من زهره رو دوست داشتم نمی تونستم رابطمو با اون قطع کنم حتی به هم قول ازدواج دادیم تا اینکه من بدون اینکه به کسی بگم یواشکی یه گوشی و سیم کارت گرفتم و دوباره رابطه مون برقرار شد البته رابطه داشتیم هر موقع پیش دوستم بودم با زهره حرف می زدم تا خلاصه شبا ما با هم حرف میزنم تا اینکه موقع کنکور شد منم باید کنکور می دادم ولی من همه ی فکرم پیش عشقم بود که کنکور دادم ولی قبول نشودم وچند تشدیدی هم سال سوم اووردم بعد از یک سالو نیمی دوستی با زهره من گفتم باید عکستو برام بفرستی دوباره شروع کردبه اینکه نمی تونم من گفتم اگه دوسم داری باید بفرستی بعد چند روز قبول کرد وعکس ارو فرستاد منم قلبم داشت وای می ستاد دقیقه شماری میکردم که عکس اونو ببینم خلاصه اومد ولیییییییییییییییی
متاسفانه اون زهره که به من گفته بود یک سال از تو بزرگ ترم دروغ گفته بود وهمون دختر 22 ساله ای بودی که مشهد اومده بود سر قرار که من از اون متنفر بودم آخه اون زشت بودواز من چند سالی بزرگتر بود خلاصه من داغون شدم واصلا تا چندهفته ای داغون بودم وهیچ کس نمی دونست فقط رفیقم می دونست وبس رابطه منو زهره تیره تیره شد تمام این نوشته حقیقت دارن واگه اشکالات یا غلط املایی دارن ببخشید
تمام بلاهای که سر من اومد با رابطه ای که با اون دوست شدم
نرفتن به دانشگاه
تشدید دردبیرستان
از چشم خانواده افتادن وخیلی چیز های دیگر
|